«چاي»*

روي تخت نشسته است . ملافه سفيد پاهاي نازكش را پوشانده ، قوز كرده ، دستانش زير ملافه است و چيزي را در ميان آنها مشت كرده ، منتظر است در باز شود و زنان سفيد پوش داخل شوند تا سفيدي در و ديوار و لباس و ملافه و موي‌اش را چند برابر كنند .<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

مادر كه در كيفش را باز مي‌كند بوي شاش تو دماغش ميزند . شلوار مچاله شده مدرسه كه شكم كيف را برآمده كرده ، در مي آورد و ورم كيف مي‌خوابد .

- پس بگو چرا با شلوار ورزشي اومدي خونه !

گوشش در دست مادر پيچي مي خورد و دردي گوش را مي گيرد و از گردن و رديف مهره‌هاي پشتش بالا و پايين مي‌رود.

-         تو توله سگ نمي‌خواي آدم شي ؟! حالا شاشيدي چراي اين صاب مونده رو چپوندي تو كيف كه همه چي رو نجس كنه ؟

گوش رها مي‌شود و درد ، راهي را كه رفته بر مي‌گردد. نفسي مي كشد و از ترس دستان مادر چيزي را جفت و جور مي‌كند

_ به خدا داشتم چايي مي‌خوردم ريخت رو پام

مادر خشتك شلوار را كه چروك خورده و نم دار است در صورتش فرو مي‌كند

-         آره اينم بوي چاييه !

زنان سفيد پوش مي‌آيند . فشار خونش را مي‌گيرند و چيزي مي‌نويسند ، سوالي مي‌پرسند و چيزي مي‌نويسند و سكوت مي‌كنند و چيزي مي‌نويسند. ملافه را كنار ميزنند . خشتك شلوار را در مشتِ چروك خورده و پر از زدگي‌اش گرفته ، نگاهي به زنان مي‌اندازد . آن كه صورتش مهربانتر است ، اخم مي‌كند و پوزخندي مي‌زند

-         باز چايي ريخت رو پات ؟!

 

*موضوع پيشنهادی تيغ ماهی

 

/ 6 نظر / 37 بازدید
لاغر

دستتون هم درد نکنه ... خوب بود

reza

عقده هاي فروخورده زندگي يك زمان سرباز ميكنند كه ديگر دير شده

کرو خان

امان از شلوار ورزشی سه خط

بابک

سلام زبيا بود..... موفق باشيد.

با حسی به سرخی خون ایستاده ام

رختخواب خيس، كابوس شبانة كودكان سر بزنگاه حدس هفته زن زد زن تر از همه ی زن ها عروس سيب ها که نگاهش به آب بودی دل توی دلت کبود که بود ؟ از اينجای برف به بعد با تو از با تو تا هميشه های برف برف برف..... می دانم آدرسی در همین سی و دو حرف الفبا پنهان است و در سفیدی همین کاغذها و خالی همین دستها و همین چشم ها که بر در و بام این شهر سرگردان رانندگان تاکسی همه بیکار اداره ی پست تعطیل و پاکت نامه ها پر از باد اگر فقط این آدرس ((یافت می نشود))وقتی که شهر جدولی حل نشده ماند پر ز خانه های خالی و اندکی پر سیاه عشق شاید بهانه خوبی بود وقتی که جوخه رخوت هر روز ته مانده عمر تو را با تکرار این مسلسل تیرهایش روز پر از حفره می کند عشق شاید بهانه خوبی بود وقتی که زندگی را چون یکی درخت گردو یابی پر ز گردوهای پوچ و اندکی پر دور و می شناسی مرگ را که در سایه اش آرمیده ای عشق شاید بهانه خوبی بود زندگی را جاودانگی را اگر خود اینچنین

رضا

خيلی قشنگ بود.دست پيشنهاد دهنده و نويسنده درد نکنه و فکرشون هم هميشه زيبا و حساس و خوب باشه انشالله!!!