دوباره در خلسه ای ميروم که ميدانم از کجا و چرا آمده و نميدانم چگونه می‌شود از شرش خلاص شد.هميشه همينطور بوده . اغلب دردها و علتها را ميدانستم و درمانش را ...

از همه بدم می‌آيد ، کم تحمل شده‌ام و مادر شديدا مراعات حالم را می‌کند . او هم ميداند اين درد از کجا آمده . اما گاهی احساس تنهايی می‌کند لابد ، بخصوص وقتی با درد گردنش کلنجار ميرود. آرنجش را با آن يکی دست می‌گيرد و سرش را تکيه ميدهد به پشتی صندلی. همه مسابقات  فوتبال را ديده.مگر می‌شود با اين درد اعصاب خرد کن کار ديگری کرد بجز دراز کشيدن جلوی تلويزيون ؟ . گاهی پيشش می‌نشينم اما فقط گاهی . ميداند حوصله ندارم و بجز يکبار که گفت «حالی نمی‌پرسي» ديگر گلگی نکرد.

چشمانم عقب رفته، آدمها را از دورتر می‌بينم و دوستشان ندارم.مغزم درد می‌کند و امکان ندارد چيزی را که می‌خوانم و بايد حفظ کنم بتوانم از بر کنم.

لابد برای دردی ، که بدانی از کجا آمده ، درمانی هست. آهسته در گوشم می‌گويم کمی صبر کن عادت می‌کنی کم کم ، يادت ميرود ، کم کم .

 

/ 4 نظر / 4 بازدید
داركوب

اميد دارم برايت به روزهای خوش.......

ناهيد

عزيز دلم زندگی پر از روزهای خوب و بد است مال بعضي با چاشنی بيشتر وبعضی کمتر بردباريت زياد است ولی بايد آن رابيشتر کنی سعی کن هرجور می توانی شاد باشی وبه خودت انرژی مثبت بدهی مادرها بيشتر ازبيماری ناراحتی فرزندانشان آنها را اذيت می کند پس سعی کن شاد باشی تامادرت شاد شود مطالب ديگرت نيز زيبا بود اما سعی کن در اين زمانه ی نااميدی به دوستانت اميد سرزندگی ونشاط قسمت کنی نمی دانم شايد حرف های من مسخره باشد امافقط دوست داشتم احساسم رابه تو بکويم

پارسا

نمی دونم خاصيت روزگاره يا بخت بلند ماست که دردها از در و ديوار می باره و مرهمی هم پيدا نمی شه... ياد شعر بيمار اخوان افتادم.... بيمارم مادر جان..می دانم می بينی..می بينم می دانی..می ترسی می لرزی..از کارم رفتارم مادر جان..بيمارم مادر جان!..می دانم می بينی..گه گريم گه خندم..گه گيجم گه مستم..وز هر شب تا روزش..بيدارم بيدارم مادر جان..بيمارم مادر جان....من دردم بی ساحل..تو رنجت بی حاصل..ساحر شو جادو کن..درمان کن دارو کن!