صبح که ميشود نردبام‌هايمان را زير بغل می‌زنيم و از خانه‌هايمان بيرون می‌آييم.ميرويم سرکارهايمان ، پشت فرمان تاکسی ، ميزهای کوچک و بزرگمان ، سر کلاس‌های درس ، پشت دخل‌مغازه و ... .

نردبام‌هايمان را ميگذاريم لب جيب يکديگر و از آن بالا ميرويم . نردبام‌هايشان را ميگذارند لب جيبمان و از آن بالا می‌روند.گرمی دست يکديگر را در جيب‌هايمان حس می‌کنيم و لبخند ميزنيم .

 شب که ميشود نردبامی را بر لب ديوار می‌بينم و غريبه‌ای را بر آن . داد نميزنم . او راستگوترين است در شهرم .

/ 9 نظر / 6 بازدید
مریم

سلام!آفرين خيلی قشنگ بود

یاس سفید شب

سلام.رايس ميدونی قسمت جالب اين ماجرا کجاست؟اينکه هر شب به خودمون هم می باليم و خود را فاتح نردبان ها می دانيم.

(كلاغ سياه قصه هاي دور)

ایدا جان حال امروز ما شده حال جمعی ک.ه چشم بسته اند و به سیاهی هم مهر تائید میزنندوحال اگر اسم من حمام نمي رفت و چهره اش هميشه خاکي بود چه باک! چه معجزه‌ای بالاتر از این: خدایی مرده، پیامبری مرده، معبدی مرده، و روحانیونی که نسلی پس از نسل دیگر زندگی شان را مدیون این مردگانند. در این روزگار از خاطرمان رفته که اكران آغوشمان بليط نمی خواهد...

reza

درود بر راستی ودرستی.بپا نيفتی از رو نردبومت.عزيز جان!

صنم

عزيزم عصر سرعت است. عصر آغوشهاي مجازي حرفهاي مجازي و حقيقتهايي که يواش يواش به درستي خود شک ميکنند.ديگر نميتوان عاشق بود. گلهاي باغ جرئت روئيدن ندارند.گاهي به شدت دلم ميخواهد بگويم خداحافظ........حرفهايت بدجوري بوي ناباوري را در ذهنم تداعي ميکنند. نه اي دوست تقصير تو نيست من بدجوري مسموم شده ام. مي داني اطراف خانه مان پر از غبار تلخ بي اعتمادي ست که هر صبح موذيانه از درز پنجره اتاقم وارد ميشود.

شب نويس

نردبام ما شكسته و يكي دو پله ش در رفته. تازه جيبمونم سوراخه. تازه جيبمون در نداره!!!

arash

لعنت به اين اوضاع مزخرف...

hessam

سلام. من هم از خودم وبلاگ دار کردم. بيای خوشحال ميشم.http:/dorj.blogfa.com