خانه دوران بازنشستگي را كنار ريل‌هاي راه‌آهن اجاره كرده‌بود .

طبقه دوم يك خانه كه از پنجره‌اش مي‌شد قطار‌ها را ديد كه مي‌آيند و مي‌روند .<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

به سختي راه مي‌رفت . پاها‌يش روز به روز سنگين‌تر مي‌شدند و حركت دادنشان

به نسبت سخت‌تر ، آنقدر سخت كه اگر مي‌خواست زانوهايش را خم كند

 پيشاني‌اش را به آنها تكيه دهد بايد يك قرن صرف مي‌كرد ، آنهم با درد زياد .

قطار آماده حركت بود ، مسافران در درونش جابجا مي‌شدند . اين وقتها ايستگاه

حكم حياط مدرسه ، در زنگ تفريح را داشت . سوت كشيد و ايستگاه كم‌كم

خالي و صندلي‌هاي قطار پر شدند.سوت قطار را كه شنيد ،‌ كشان كشان

 به سمت پنجره رفت ، دلش مي‌خواست حركت جعبه آهني رنگ و رو رفته را ببيند .

كار هر روزش بود انگار بخواهد وفاداري‌اش را به دوستي ثابت كند ، كنار پنجره

مي‌ايستاد و خيره مي‌شد به قطار ، تا در نقطه‌اي كه مي‌دانست كجاست فرو برود .

 

/ 6 نظر / 7 بازدید
محمد حسن

سلام نصف شبی فقط می تونم بگم وبلاگ خوبی داری موفق باشی

mohsen

با سلام کاش می شد مثل پيرمرد ايستاد وحرکت مسافران را تماشا کرد کاش می شد مثل پيرمرد دل از خوشی وبدی روزگار دل شست وفقط به حرکت انديشيد و کاش......................... اميدوارم موفق باشی خوشحال می شم به من هم يه سری بزنی خدانگهدار

Atefeh

سلام.خيلی قشنگ و پر محتوا بود.درسای زيادی ميشه ازش گرفت.سبز و پايدار باشی.

Rman

سلام نصفه شب ها وبلاگ خوبی داری ، با تبادل لینک موافق می باشی ؟

بنیامین

وفاداريش قابل تحسين .پيرمرد هميشه بو اون جعبه دوست داشتنی پايبند می مونه چون اونو دوست داره و با همه رنگ و رو رفتگيش عاشقش می مونه .

علی

همه ما گاهی یاد این قطار میکنیم . اما چه کنیم که عمر ما رو از این ایستگاه به ایستگاه دیگه ای برده . پاینده باشی