«۱»

 

چشم ها با هم دعوايشان شده بود ، يكي كه اشك مي ريخت آن يكي خيره مي ماند به روبرويش و خشك و بي حركت نگاه ميكرد .آن يكي به چپ مي چرخيد و ديگري با خنده شيطنت آميزي راست را نگاه ميكرد.آنها با هم دعوايشان شده بود وماجرا آنقدر ادامه پيدا كرد كه يكي تصميم گرفت به ديدن ادامه دهد و ديگري نديدن را انتخاب كرد.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

/ 4 نظر / 2 بازدید
مانی

هیچ دوست ندارم جای چشمی که نمی بینه باشم.

dalghak

سلام =) اجازه ست بشينم؟

دوست ناصر تقوایی

چشمان شيطان

hessam

يک چشم در غم دلدار گريست....چشم ديگر حسود بودو نگريست/// چون روز وصال آمد آن را بستم...گفتم نگريستی نبايد نگريست(ابوسعيد)